
و من هرگز نمی دانستمدرخت ها هم چشم شان شور استامروز صبحهمین که خواستم برایت خرمالو بچینمدستانم را باد بُردحالا با نگاهم تو را در آغوش گرفته امو پلک هایم راروی هم فشار داده اممبادا سردت بشود راستی !به مادرم گفتم برایم کلاه ببافدنگران بودم نکند سَرم را هم باد ببردو چشم هایم راو تو را زبانم لال !باور کن همین حالا شعرم را باد ......
ادامه مطلب