صبح جمعه است. یکی از روزهای تیرماه.
من دراز کشیدم توی رختخواب و چایی خیالی ام رو هم میزنم،
به بغل دستی خیالی ام لبخند میزنم و برای یک روز خیالی خوب در ذهنم برنامه ریزی میکنم.
دوربین خیالی ام رو برمیدارم و شال سبز خیالی ام را صد دور میپیچم دور گردنم (از روی حواس پرتی).
خودمو میرسونم به اولین جنگل خیالی و سرم رو بالا میکنم و
یک رقص خیالی رو وسط برگهای زرد خیالی امسال شروع میکنم.
یک پرنده ی خیالی از راه میرسه و( م ی ر ی ن ه ) به همه ی این رقص خیالی ...
و من خودم رو دوباره توی رختخوابم پیدا میکنم که اخم کردم و چایی تلخ ام را هورت میکشم....
میدانم...ما را در سایت میدانم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 131